یک آرام

درخواست حذف این مطلب
به قول مصدق: بی تو می رفتم، تنها، تنها.
خدایا در خیالم بود که دستت را از دستم بیرون کشیده ای که گم شدم و در هزار توی راههای زندگی سردرگم و آواره ام.

نه ی منتظر است، نه ی چشم به راه نه خیال گذر از کوچه ی ما دارد ماه (مشیری).

مثل بچه های تخس خیال می اگر خطا کنم می بینی و به چشم می آیم اما بدتر شد که بهتر نشد و مثل همان بچه از چشم افتادم. بلند شدم که تو را پیدا کنم.

چراغی در دستَ، چراغی در دلم

زنگار روحم را صیقل می زنم(شاملو).

خدای من در این جستجو بود که دانستم آنکه گم شده بود من بودم و تو پیدا بودی و من تو را نمی دیدم.

هر ی در دل من

جای خودش را دارد

جانشین تو در این

خداوند نشد(نظری).

با کوله باری از خطا ایستاده بودم در نقطه ی صفر. چه می توانستم م با کوله باری از خطا؟ چگونه می شد راه رفته را باز گشت؟ زمان به عقب باز نمی گردد. خوش به حال ی که هرگز گم نشد و همیشه با تو بود.


خدا جانم

دلتنگم و با هیچ م میل سخن نیست
در همه آفاق به دلتنگی من نیست( وحشی)